سیاسی

ترامپ زوال «نظم سیاسی آمریکایی» را تسریع کرد

به گزارش نسیم قائن ، تئوری پایان تاریخ «فرانسیس فوکویاما» در سال ۱۹۸۹ مطرح و در سال ۱۹۹۲ در کتاب پایان تاریخ و آخرین انسان (The End of History and the Last Man) تشریح شد.
بر مبنای این نظریه، امروزه نظام لیبرال دموکراسی به ویژه بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به صورت یک جریان غالب و مسلط درآمده ‌است که همهٔ کشورها و جوامع باید در برابر آن تسلیم شوند. آخرین حد تلاش‌ها و مبارزات ایدئولوژی‌های مختلف در نهایت در قالب ایدئولوژی لیبرال دموکراسی سر برآورده ‌است. بنابراین این تصور وجود دارد که نظام سیاسی بهتر و مناسب‌تری که بتواند جایگزین این نظام شود، وجود ندارد.
در همین راستا خبرنگار مهر مصاحبه ای با پروفسور «نیکلاس اونف» بنیانگذار مکتب سازه انگاری روابط بین الملل داشته که متن این گفتگو در ادامه می آید.
«نیکلاس اونف» بنیانگذار نظریه اجتماعی روابط بین‌الملل (سازه‌انگاری) و استاد بازنشسته دانشگاه فلوریدای آمریکاست. او در دانشگاه های مطرحی چون پرینستون، امریکن و کلمبیا تدریس کرده است. اونف مفهوم سازه‌انگاری را از علوم اجتماعی وارد این حوزه مطالعاتی کرد و این مفهوم بعدها توسط افرادی چون «الکساندر ونت»، «کاتزنشتاین» و سایرین بسط و توسعه داده شد.
* «فرانسیس فوکویاما» نظریه‌پرداز برجسته معاصر، زمانی مدافع سرسخت نظام سرمایه‌داری لیبرال بود حال آنکه در سال میلادی ۲۰۱۴، برای نشان دادن تغییر فکری خود، کتاب «نظم و زوال سیاسی» را نوشت. وی به تحولاتی چون انتخابات‌های ریاست جمهوری آمریکا و ظهور خانواده‌هایی چون «بوش» و «کلینتون» در عرصه سیاسی کشور، به عنوان نشانه‌هایی از زوال سیاسی آمریکا استناد کرد که در نهایت موجب سرخوردگی رای‌دهندگان از دموکراسی آمریکایی شد. نظر شما در این‌باره چیست؟
من کاملا موافقم که آمریکا در دوره هایی «زوال سیاسی» را تجربه کرده است. این زوال در سال های اخیر تسریع شده و جای هیچگونه اغراقی نیست که بگویم ترامپ و هوادارانش متعهد به از کار انداختن نظم مبتنی بر قانون اساسی با هدف بازگشت خود هستند؛ آنها نظام های دموکراتیکی که برای بیش از ۲۰۰ سال قدمت دارند را به بازی گرفته اند.
آنها نظام های قانونی تکامل یافته را با نوعی از رهبری مسیحی اقتدارگرا و کسب حمایت عوام و همکاری سرمایه داری الیگارشی-فاشیسم جایگزین می کنند. البته آنها این نوع از رهبری را با نام دیگری به مردم معرفی می کنند.
*رقابت میان نخبگان شمال شرق آمریکا و پوپولیست‌های جنوب این کشور که به ظهور ترامپ منجر شد، حاکی از آن است که شعارهای سنتی احزاب جمهوریخواه و دموکرات آمریکا، دیگر خریداری ندارد. با توجه به بحث فوکویاما، آیا این به منزله زوال سیاسی آمریکا است؟
هر دو حزب (دموکرات ها و جمهوریخواهان) ثابت کرده اند که در برخی از موارد بی تاثیر هستند. مهمترین نکته اشتباه مشترک آنها در دیدن ملی گرایی عوامانه به عنوان تهدیدی برای وابستگی دیرینه آنها بود.
این اشتباه کاملا در شعارهایی که غیر قابل تصور و غیر قابل دسترس است نمود پیدا کرد. یک نمونه بارزتر از زوال سیاسی افزایش اختلاف در توزیع ثروت در ایالت متحده است. در حالیکه ثروتمندان پولدارتر می شوند طبقه متوسط از بین می رود، کیفیت زندگی کاهش می یابد و فقر بر جوامع بسیار بزرگ تاثیر می گذارد.
موفقیت شعارهای عوام فریبانه مقیاسی است در این عرصه که مردم چگونه دلسرد شده و از وضعیت خود خشمگین می شوند و افراد ثروتمند از این وضعیت برای ثروتمندتر شدن خود استفاده می کنند و نیازی نیست که درباره این موضوع توضیحی داده شود.
*آیا ظهور و تقویت احزاب راست افراطی در کشورهایی چون اتریش، آلمان و فرانسه به معنای این نیست که اروپا نباید به تداوم محبوبیت لیبرال دموکراسی خوش‌بین باشد؟ مسئله‌ای که فوکویاما آن را پایان تاریخ می‌دانست!
همانطوری که اغلب در ۱۰۰ سال اخیر مشاهده شده، آمریکا رهبری هر اتفاق بد و یا خوبی را بر عهده دارد و این چیزی است که جهان لیبرال خوانده می شود. در این مورد آمریکا از اروپا فاصله زیادی ندارد زیرا بحران مهاجران موجب تقویت شتاب سریع در گرایش به اقتدارگرایی عوام فریبانه شد.
*رقیب نظم لیبرال دموکراسی در حال حاضر و آینده چیست؟
تحولات آسیا نشان داده که اتحاد بین سرمایه داری و لیبرالیسم مشروط و از لحاظ فرهنگی ویژه است و همچنین روابط بین لیبرالیسم و دموکراسی بسیار پیچیده تر از زمانی است که فوکویاما در سال ۱۹۸۹ فکرش را می کرد. وی (فوکویاما) در معروفترین اثر خود «پایان تاریخ» می نویسد که فقط توجه کنید حمایت عمومی برای تلاش های نئولیبرال موجب عقب راندن کشورهای ثروتمند و ارزش های پیشین لیبرال آن ها می شود، و یا اینکه جهانی سازی به عنوان یک فاکتور در گسترش «دموکراسی روندی» بدون حمایت ارزش های مرسوم لیبرال.
به اعتقاد من تنها راه برای معنی کردن تصویر گیج کننده وی ،تمرکز بر روی شرایط سرمایه داری جهانی است و این تصویر زیبایی نیست.
لیبرالیسم کار خود را کرده و مردم زمانیکه سرمایه داری طبقه متوسط موفق را در جوامع زیادی بوجود می آورد، به نتایج دموکراتیک اعتماد کرده اند. این روند در حال به پایان رسیدن است و حتی در کشورهای عضو «بریکس» جایی که فساد فزاینده توزیع ثروت را تحت الشعاع قرار داده نیز چنین است.
با این وجود سرمایه داری به خودی خود به عنوان مکانیسمی برای ثروت و ایجاد ثروت بیشتر، از فقدان نوآوری فنی رنج برده و دچار زوال شده است. این یک موضوع پیچیده است و من فکر می کنم دلایل خوبی وجود دارند که فکر کنیم این فرایند منفرد بوده و نه چرخه ای.
یکی از نشانه های زوال بلندمدت عدم تمایل دارندگان سرمایه برای به خطر انداختن دارائی هایشان است. در عوض آنها سیاست را دست کاری می کنند تا ثروتشان بر اساس منافع خودشان توزیع شود (این همان چیزی است که قانون مالیات جدید آمریکا بر اساس آن شکل گرفته است).
به عقیده من زوال جهانی سرمایه داری داستانی بزرگ برای یک یا دو نسل آینده است. این امر موجب بروز آشفتگی های زیادی در درون و میان جوامع می شود. ممکن است لیبرال دموکراسی نیز یکی از تلفات باشد.
رژیم های اقتدارگرای عوام فریب که زوال بلند مدت را برنامه ریزی کرده اند بیش از لیبرال دموکرات ها موفق خواهند بود اما با این وجود هر دوی آنها از لحاظ نارضایتی عمومی آسیب پذیر بوده و هزینه های نظامی گزاف، انها را تضعیف می کند.
دولت-ملتهای بزرگ تسلیم نیروهای گریز از مرکز می شوند و سرانجام جنگ سالاران محلی همانگونه که برای هزاران سال در اغلب نقاط جهان حضور داشتند، به حکمرانی پرداخته و خود و خانواده اشان از این وضعیت بهره مند می شوند. و همانند رعد و برق در جهان، امپراطوری های منطقه ای نیز ممکن است شکل گرفته و از بین بروند.
دوست دارم اینطور فکر کنم که جمهوری خواهی کلاسیک و تعهد آن به حاکمیت فضیلت مشترک که بصورت محلی تعریف شده اند بهترین جایگزین در دسترس برای چنین پیامد خسته کننده و دلهره آوری است. با این وجود فکر نمی کنم که این گزینه جایگزین بیش از آنچه که در گذشته وجود داشته در آینده وجود داشته باشد.
منبع : مهر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا